ديدمت.
با چشمان خود ديدمت.
همان لحظه که چشمانم پر از اشک بود ديدمت.
نور بودي و نور
حقیقت است یا کذب
اگر کذب است که هیچ
ولی اگر حقیقت باشد
برایم باورش سخت است
خیلی سخت
باور کردن این موضوع سخت است
چون به صداقت تو ایمان آورده بودم
تو از عشق با من حرف زدی
تو مرا به خود عادت دادی
تو مرا به دنبال خود کشیدی
تو....
اما...
تو به دنبال چه بودی ...
نمی دانم
نمی دانم
من گیجم منگم
یک سالی بود که عوض شده بودی
ولی شک نکردم که شاید ......
اما الان ...
باشد
اگر با او خوشبخت می شوی
اگر کنار او به آرامش می رسی
من حرفی برای گفتن ندارم
مبارک هر دوی شما باشد
بالاخره امروز
در یک لحظه چشمانم با چشمانت گره خورد
تو در چشمانم تنفر دیدی و تنفر
و من
در چشمانت ....
لحظه سختی بود
عقل و احساسم بدجور درگیر شدند
عقلم بهت سلام کرد
اما احساسم ....
و تو دیگر سرت را بالا نیاوردی
تا چشم در چشم نشویم
و
زیر لب تلخ سلام کردی
من تو را
اینقدر سر به زیر ندیده بودم!
از چه فرار کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تنها کارتی که برایم می افتد
جداییست
و
جدایی
من تسلیم این تقدیرم
دو دستم را در هوا می برم
و خود را
اسیر سرنوشت می کنم
من
اینجا
تسلیمم!!
من
با دستان بی رمق
چوبهای نیمه جان پل را گرفته ام
من معلق در میان زمین
و
هوایم
و
تو بی خیال
آن طرف پل
لبخند بر لب
به نظاره سقوط من ایستاده ای!
به خاطر این همه تاخیر
از همه دوستان خوبم عذر خواهی می کنم
مشکلی پیش آمده بود
که با دعای خیر شما عزیزان حل شد
از دعایی که برایم کردید
بی نهایت سپاسگذارم
برایم دعا کن
از اعماق قلبت
دعا کن
شاید که دعای تو
گره های زندگی مرا بگشاید
مهر سکوت
را
محکم کوبیدم
کوبیدم
تا شاید
تقدیرم
برگردد
برگردد
به آنچه که بود
می روم تا یکبار دیگر خودم را در لا به لای رویاهای پوچ گم کنم
من تو را نیز فراموش خواهم کرد
همه چیز حیف بود جز
احساس من
زندگی من
برو
تو همه چیز را به من ترجیح دادی
حتی زندگی در کشور بیگانه را
متنفرم
از تو
از سکوتت
متنفرم
متنفرم
سلام.
اول از ماهی کوچولوی عزیز تشکر می کنم که من را به این بازی جالب دعوت کرد .
من هم این دوستان گلم را به این بازی دعوت کردم .
تنهاتر از تنهائی (بیتای عزیز )
و اما
ضرب المثل انتخابی من " چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی " .
این خاطره ای که تعریف می کنم بر می گردد به ۲۰ سال پیش ٬ زمانی که من کلاس سوم دبستان بودم.
یک روز سر کلاس خانم معلممون "خانم قهابی " رو به بچه ها کرد و گفت من برای تنبیه بچه های نا مرتب و تنبل نیاز به یک خط کش چوبی دارم. هر کدوم از شماها اگه فردا این خط کش را برای من بیاره من ۱ نمره به اون می دم.
منم که از طرفی خیلی خانم قهابی دوست داشتم و از طرفی هم می خواستم ۱ نمره رو بگیرم ٬ شب به بابا گفتم که خط کش چوبی ۵۰ سانتیمتری واسم بخره. بابا هم واسم خرید .
منم فردای اون روز با ذوق و شوق فراون خط کش را برداشتم و راهی مدرسه شدم.سر کلاس خط کش را به خانم قهابی دادم. خانم قهابی خندید و گفت :
پس تو خریدی . بیا دستت را بگیر می خوام اول تو را تنبیه کنم. مگه نشنیدی که از قدیم گفتند
" چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی ".
من اون روز تنبیه شدم برای همه عمرم .از اون روز به بعد حاضر نشدم به ضرر دوستانم چیزی به نفع من تموم بشه.

